شيرين زبوني هاي گل پسري
بعدازظهره خونه مامانم هستم داره همين جوري توي اتاق براي خودش مي گرده يه دفعه مياد جلو و به مامانم مي گه: مامانا يه خروار حوصلم سر رفته وقت خوابه ميگه برام شير درس تن مي گم چشم چهارتا پيمانه براش درست مي كنم و همه رو تا ته مي خوره ميگه دوباره درس تن ، ميگم مامي دلت درد ميگيره ميگه دوباره درس تن ولي تم درس تن ميرم دو پيمانه ديگه درست مي كنم و ميدم بهش تا ته مي خوره و ميگه: همه رو خوردم ولي ديگه درس نتن دلم درد ميديره . ديده جون ندارم شير بخورم ميگم شير مي خوري برات درست كنم ميگه: بله برام درس تن آخه از از دشنگي موندم (منظورش مردمه) پسرم راه مي ره مي گه : مامي دوستت دارم بابايي دوستت دارم عژيژم دوستت دارم ...
نویسنده :
مونا
12:35
عسل مامان دو سالش تموم شد
از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد، شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمیکنم . . . نفس مامان تولدت مبارک سه ساله كه روز ششم شهريور برام قشنگ ترين و بهترين روز دنياست چون خداي مهربون عزيزترينم رو در اين روز به من هديه داد و با اومدنش شادي و عشق روز بيشتر از پيش به زندگيمون داد. نازنين فرزندم با تمام وجودم و با تمام حسم بهت مي گم كه دوستت دارم و هر لحظه خداوند بزرگ رو به خاطر وجودت شكرگزارم. و تمامي تلاشم رو مي كنم كه در همه مراحل زندگي بهترين باشي و به قشنگترين شكل زندگي كني. عشقم امسال هم مثل سال گذشته در حال تدارك جشن تولدت بودم ك...
نویسنده :
مونا
9:43
روزهاي غم انگيز 2
اصلاً دلم نمي خواد اين چيزهاي غم انگيز رو بنويسم و توي وبلاگ آدرين ثبت كنم ولي چاره اي نيست متاسفانه روز سه شنبه 21 مرداد ماه پدربزرگ عزيز و مهربون آدرين كه دو هفته اي بود مريض بودند به رحمت خدا رفتن و همه ما رو با غم از دست دادنشون دچار اندوه فراوان كردند. الانم كه بعد از گذشت دو هفته اين مطلب رو مي نويسم دلم سرشار از غمه . هم غم از دست دادن پدرشوهر مهربون و عزيزم و هم نگراني بابت همسر نازنينم چون بعد از اين واقعه تلخ و ناگهاني بسيار افسرده شده و من بيش از پيش در قبالش احساس مسئوليت مي كنم و دوست دارم مثل هميشه پشتيبانش باشم و بهش كمك كنم تا بتونه اين دوران سخت رو پشت سر بگذاره ولي واقعاً نمي دونم چه جوري؟؟؟؟ و چه كاري بايد انجام بدم، ...
نویسنده :
مونا
9:19
روزهاي غم انگيز
سلام ببخشيد كه بعد از اين همه مدت غيبت اصلا خبرهاي خوبي براي گفتن ندارم ولي لازم دونستم بيام و يكم از اين روزهايي كه خيلي غم انگيزه و دير مي گذره حرف بزنم. متاسفانه از حدود يك ماهه پيش پدربزرگ مهربون گل پسرم (پدرشوهر عزيزم) دچار مشكل شديد روده شده و پس از چندين روز بدو بدو و اين دكتر و اون دكتر رفتن امروز توي بيمارستان بستريه و اصلاً حال خوبي نداره از اون بدتر حال همسر عزيزمه كه به شدت به پدر مهربونش وابسته هستش و داره ذره ذره آب ميشه منم تنها كاري كه ازم بر مياد اينه كه بهش روحيه بدم و از فكرهاي مثبت براش بگم و خيالش رو از بابت كارهاي خودمون و آدرين راحت كنم كه كل ذهنش اون سمت باشه و فعلاً به ما فكر نكنه ولي اصلاً روزهاي خوبي ني...
نویسنده :
مونا
9:40
شيطنت هاي گل پسر شيرين زبون
چهارشنبه شب موقع خواب آدرين داشت توي اتاقش بازي و شيطوني مي كرد و براي خواب آماده مي شد البته به زور مامي كه بهش گفتم اينجا باش تا برم برات شير درست كنم بيارم لالا كني، رفتم مشغول شير درست كردم و اومدم يه دفعه ديدم عسل خان توي تختش داره بپر بپر مي كنه يه نگاهي به آقاي پدر كردم و گفتم شما آدرين رو گذاشتي توي تختش گفت نه حتما خودت گذاشتي گفتم نه به خدا من نذاشتمش توي تخت داشت اينجا بازي مي كرد آقاي پدر هم نگران شد و زود اومد توي اتاق به آدرين گفتم مامان شما خودت رفتي توي تخت گفت بله اوردمش پايين بهش مي گم مامي چه جوري رفتي توي تخت ؟؟؟؟؟ مي گه ايي جوري و نمي دونيد چه جوري بهمون نشون داد كه رفته توي تخت يه پاش رو گذاشته ب...
نویسنده :
مونا
8:25
بيست و يك ماهگي گل پسر
ديروز ششم خرداد بود و آدرين عزيزم به سلامتي 21 ماهه شد. پسر نازنينم، همه وجودم 21 ماهگيت مبارررررررك. اينقدر روزها تند و سريع مي گذرند كه باورم نميشه عشق من الان بيست و يك ماهست و مراحل رشد رو با سرعت نور طي مي كنه و من از نوشتن همه اون يه عالمه عقب موندم. خيلي خيلي شرمندم كه چند وقتيه نتونستم براش بنويسم L گل پسركم ديگه كم كم داره جمله هاي دو سه كلمه اي مي گه و اينقدر شيرين زبون شده كه دل آدم ضعف مي ره وقتي با اون صداي نازكش كلمه ها رو ادا مي كنه و بعضي موقع ها يه كلمه هايي مي گه كه دوست داري بغلش كني و حسابي بچلونيش J بعضي كلمه ها و جمله هاي قشنگش اينه: مامي بتاق : مامي بخواب بدخشيد: ببخشيد مامي نيدا تن : مام...
نویسنده :
مونا
12:24
اثرات ترك پستونك
واي كه اگه واقعاً مي دونستم پستونك گرفتن از آدرين اينقدر سخته مي گذاشتم بعد از تعطيلات عيد چشمتون روز بد نبينه خيلي خيلي خيلي روزهاي سختي رو پشت سر گذاشتيم. دو هفته مونده بود به عيد گفتم اين كار رو بكنم كه ديگه توي تعطيلات راحت باشيم ولي متاسفانه گرفتن پستونك از عسل خان مصادف شد با مريضي شديد آقاي پدر آدرين و طولاني بودن ساعت كار من در پايان سال و از طرف ديگه مريضي خودش كه دچار بيرون روي شديد شده بود. بچم از يك طرف دچار استرس و اضطراب نداشتن پستونك بود و آرامش نداشت از طرف ديگه باباش به شدت سرما خورده بود و مجبور بود تو خونه بمونه و دو سه روز يه بار يه سري به ما بزنه كه آدرين مريض نشه و اين دلتنگي براي آقاي پدر كه خيلي خيلي هم بهش ...
نویسنده :
مونا
12:56
خلاص شدن از شر پستونک
بالاخره عسل مامی از شر پستونکم خلاص شد. هورااااااااااا خیلی خیلی پروسه سختی بود ولی بالاخره باید انجامش می دادم. چندین وقت بود که این تصمیم رو گرفته بودم و آقای دکتر مهربون هم گفته بود باید زودتر از اینا این کارو می کردی ولی همش نگران بودم که آدرین خیلی بی قراری کنه آخه اولا خیلی بهش وابسته نبود و فقط موقع خواب می خورد ولی یه ماهی می شد که شدیدا بهش وابسته شده بود همش سراغش رو می گرفت و دوست داشت توی دهنش باشه. این باعث شده بود که کمتر غذا بخوره چون هروقت غذا می خورد تا می دیدش میگذاشت توی دهنش و دیگه ادامه نمی داد بدتر از همه این بود که همش به این ور و اون ور می زد و تا می گفتم بده بشورم می گذاشت توی دهنش خلاصه خیلی نگ...
نویسنده :
مونا
18:58



